










وقت ان شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
رخت برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم و دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو اتش سوی می خانه شویم











تو را با دست خود در معبد هستی خدا کردم.
به معبد ها خدایئ کن،خدایی کن که یکتایی
به معبدها تو را هرگز نباشد،نیست همتایی
سحرگاهان چو تاجی می نشیند بر سرت خورشید
فشاند بر جهانی نور،ونوس از کینه توزی بشکند جام صدفها را.
به پایت سر فشاند بوسه ریزد بنده ات باشد
که تا چشم بد اندیشان ز دیدارت به تنگ اید.

بگذار تا کهکشان بدانند دوستت دارم
و بدانند که نور آنها عاريتی ست٬
عاريه ای از سوختن بی انتهای دل من.
بگذاراقيانوس ها بدانند دوستت دارم
و بدانند که آب شور حجمشان ،
ثمره ی اشک دلتنگی های من است.
بگذار آسمان بداند دوستت دارم
و بداند که آبی آسمان رنگ عشق من است،
و اين گونه به رنگ عاريتی خويش مغرور نباشد
بگذار جويباران بدانند زمزمه ی شيرينشان ،
آواز همه روزه ی من است که می خوانم:
دوستت دارم



















.
دلم خون شد از این افسرده پائیز، از این افسرده پائیز غم انگیز.
غروبی سخت محنت بار دارد،همه درد است و با دل کار دارد.
شرنگ افزای رنج زندگانی ست،غم او چون غم من جاودانی ست.
افق در موج اشک و خون نشسته،شرابش ریخته ،جامش شکسته.
گل وگلزار را چین بر جبین است ، نگاه گل نگاه واپسین است.
پرستوهای وحشی ، بال در بال ، امید مبهمی را کرده دنبال.
نه در خورشید نور زندگانی ، نه در مهتاب شور شادمانی.
فلق ها خنده ای بر لب فسرده ، شفق هاعقده ای در هم فشرده.
کلاغان می خروشند از سر کاج،که شد گلزارها تاراج تاراج.
درختان در پناه هم خزیده ، ز روی بامها گردن کشیده .
خورد گل سیلی از باد غضبناک،به هر سیلی گلی افتاده برخاک.
چمن را لرزه بر تار و پود است،رخ مریم ز سیلی ها کبود است.
گلستان خرمی از یاد برده ، به هر جا برگ گل از یاد برده.
نشان مرگ در گرد وغبار است حدیث غم نوای ابشار است.






کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن ؟
کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن؟

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و اواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
ان را که خبر شد خبری باز نیامد
اری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست![]()
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست![]()
از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است![]()
انچه از شب به جای می ماند عطر سکر اور گل یاس است![]()
اه،ای خدا که دست توانایت بنیان نهاده عالم هستی را.
بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستی را.
راضی مشو که بنده ناچیزی عاصی شود،به غیر تو روی اورد.
راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو بارد.
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا،
بانگ پر از نیاز مرا بشنو اه ای خدای بی همتا.

گفتگو با خدا
خواب دیدم با خداوند در ساحل رودخانه ای قدم می زنم.
ناگهان فرازها و نشیبهای صعودم در زندگی ،
همچون برق و باد از جلوی دیدگانم عبور کرد.
نیک نگریستم، در فرازهای زندگیم ،
هر کجا که اسودگی و شادمانی و لذت بود،
دو رد پا بر ماسه ها مشاهده می شد.
اما در نشیب های زندگیم ،
هر کجا که سختی و درد و رنج بود،
تنها یک رد پا می دیدم،
گفتم:"ای خدا قرار بود که تو همواره با من باشی،
اما در هنگام مصیبت و بلا ،
انگاه که سخت به تو محتاجم،
چرا تو با من نیستی؟
رد پایت را نمی بینم؟"
خداوند لبخندی زد وگفت:
ان زمان که تنها یک رد پا می بینی،
زمانی است که من تو را در اغوش خود حمل میکنم!
خندیدم وگفتم :"و شاید من تو را دل خویش!"
(اشو)











زعاشق حرف درد و داغ پرس،از دل چه می پرسی؟
حدیث راه بسیار است ،از منزل چه می پرسی ؟
خدا داند دل اواره ی ما را چه پیش امد
سر انجام نسیم در سرو و پا، در گل چه می پرسی؟
محیط قطره نتواند شدن، چشم حباب من
ز من احوال این دریای بی ساحل چه می پرسی؟
حساب موج دریا را بیابانی چه می داند ؟
صفات عشق را از مردم عاقل چه می پرسی؟
سپند از گرمی خاکستر پروانه می سوزد
ز روی اتشین شمع این محفل چه می پرسی؟
مبادا رحم کم فرصت مجال گفتگو یابد
گناه خویش ای بی درد از قاتل چه می پرسی؟
تو کز خود یک قدم هرگز برون ننهاده ای صائب
سراغ کعبه مقصد ز اهل دل چه می پرسی؟










جهنم از انجایی شروع می شود که اولین ارزو شکل گیرد
و بهشت انجایی است که هیچ درخواست و ارزویی نباشد





کاش همان کودک بودیم که می توان
، حرفهایش را از نگاهش خوانداکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی صدایمان را نمی شنود
، و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایمکودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
.
اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از این مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی وزشتی به روی یکدیگر ویرانه میکردم
اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان ولرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین واسمان را وا
ژگون مستانه می کردماگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخست این نعره مستانه را خاموش ان دم لب بر پیمانه می کردم
اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ...پاره پاره بر کف زاهد نمایان سجده صد دانه می کردم
اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدائی تا که می دیدم عزیزی نا به جا ناز بریک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
چرا من جای او باشم همان بهتر که او جای خود بنشسته که تاب تماشای تمام این زشتکاریها را دارد وگرنه من جای او که بودم
...نفسی کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم؟
عجب صبری خدا دارد...الا خدایا ،گره گشایا،
به چاره جوئی مرا مدد کن .
بود که بر خود دری گشایم غم درون را برون کشانم.
گفتم: که عطش می کشدم در تب صحرا
گفتی: که مجوی اب و عطش باش سراپا
گفتم:نشانم بده گر چشمه ای انجا ست
گفتی :چو شدی تشنه ترین، قلب تو دریا ست
چون همسفرعشق شدی ،مرد سفر باش
هم منتظر حادثه، هم فکر خطر باش
این جهان:دریا
زمان: چون موج
ما:مانند نقش
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا!
